بررسی انتقادیِ تقلیلِ فرم به تکنیک در ادبیات و سینما
بابک گلستانی – مِی ۲۰۲۶
یکی از رایجترین خطاهای شناختی در نقد ادبی و سینماییِ معاصر، یکی پنداشتنِ «استایل» (Style) و «فرم» (Form) است. در خوانشهای سطحی، فرم غالباً به مجموعهای از ترفندهای زبانی، زوایای دوربین یا بازیهای ساختاری تقلیل مییابد؛ گویی فرم لباسی است که از بیرون بر تنِ محتوا پوشانده میشود. اما این مقاله بر یک ادعای بنیادین استوار است: فرم یک ابزار یا تکنیک نیست؛ بلکه “نتیجه” و محصول نهاییِ یک دیسیپلین است.
استایل، نظم و انضباطی است که هنرمند بر متریال خود (کلمه یا تصویر) اعمال میکند. اما فرم، آن «رخدادِ زیباییشناسیک» است که در نهایت به ما امکان میدهد یک مفهوم را به شکلی بیواسطه «تجربه» کنیم، نه اینکه صرفاً آن را «بدانیم». بر این اساس، مقالهی پیش رو تلاش میکند به این پرسش کلیدی پاسخ دهد: چرا تقلید از یک استایلِ موفق، لزوماً به خلقِ فرمِ مطلوب منجر نمیشود و حتی میتواند در عمل، محتوا را به ابتذال بکشاند؟
بخش اول: فلوبر و دموکراسی کلمات؛ استایل به مثابه مسیر، نه مقصد
برای درک بهتر این مرزبندی، رمان مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر بهترین نقطه عزیمت است. ژاک رانسیر، فیلسوف فرانسوی، در تحلیل این اثر به مفهوم «برابری» اشاره میکند. در ادبیات کلاسیک پیش از فلوبر، اشیاء والا با زبانی فاخر و اشیاء روزمره با زبانی ساده توصیف میشدند. فلوبر این سلسلهمراتب را در هم شکست. او با همان وسواس و شکوهی که زوالِ روانیِ اِما بوواری را روایت میکند، به توصیفِ کلاهِ مضحکِ شارل یا گلولایِ چکمههای یک کشاورز میپردازد.
اما آیا کاری که فلوبر میکند یک بازیِ صرفاً «فرمالیستی» است؟ خیر. تمرکزِ وسواسگونهی او بر یافتنِ «کلمهی دقیق» (Le mot juste) و وزندهیِ یکسان به جملات، در واقع یک استایل و یک دیسیپلینِ نوشتاری است. نتیجهی این دیسیپلین چیست؟ نتیجه، خلقِ «فرمِ برابری» است. خواننده در حینِ خواندنِ جملات فلوبر، بیآنکه بیانیهای سیاسی دربارهی برابری بخواند، دموکراسی را در تار و پودِ متن «تجربه» میکند. اگر نویسندهی دیگری صرفاً استایل فلوبر (توصیفات طولانی و دقیق از اشیاء بیاهمیت) را کپی کند، به احتمال زیاد، نه تنها حس برابری را منتقل نخواهد کرد، بلکه متنی ملالآور و پرگویانه خلق میکند. استایل قابلِ کپیبرداری است، اما فرمِ حاصل از آن، یک تجربهی یگانه است.
بخش دوم: مکانیکِ نوشتن در برابر ارگانیسمِ اثر
برای تبیین نظریِ این ادعا، میتوان به آرای دو نظریهپرداز بزرگ رجوع کرد که دقیقاً همین تفکیک را در زبانِ فلسفیِ خود صورتبندی کردهاند:
• تفکیک معماری از ترکیببندی (میخائیل باختین): باختین میان «فرم ترکیببندی» و «فرم معمارانه» تمایز قائل میشود. آنچه ما استایل مینامیم (نحوه چینش کلمات، طول نماها در سینما، زاویه دید)، در واقع همان فرمِ ترکیببندی است؛ یعنی مصالح و ابزار کار. اما فرم معمارانه، آن جهانِ معنادار و تجربهی عاطفیِ نهایی است که در ذهن مخاطب بنا میشود. استایل تنها زمانی ارزشمند است که در خدمتِ خلقِ این فرمِ معمارانه باشد، در غیر این صورت، تنها یک ماکتِ توخالی است.
• تفکیک ارگانیک از مکانیکی (ساموئل تیلور کولریج): در نقد رمانتیک، کولریج به مفهومِ فرمِ مکانیکی و ارگانیک اشاره میکند. فرم مکانیکی زمانی رخ میدهد که هنرمند، استایلی را از بیرون (مثل گِل رس در یک قالبِ پیشساخته) بر محتوا تحمیل کند. این کار دقیقاً معادلِ تقلیدِ کورکورانه از استایل دیگران است. اما فرم ارگانیک، همچون بذری است که از درونِ ضرورتِ متن رشد میکند و دیسیپلینِ نویسنده را با هستیشناسیِ اثر یکپارچه میسازد. در این حالت، استایل و محتوا چنان در هم ذوب میشوند که مخاطب تنها نتیجهی نهایی (فرم) را زیست میکند.
بخش سوم: مسخِ محتوا و تولدِ ابتذال در غیابِ فرم
اهمیت این بحث زمانی آشکارتر میشود که ببینیم فقدانِ فرمِ ارگانیک، چگونه میتواند یک اثر هنری را به ضدِ خودش تبدیل کند. این مسئله در سینما نمودِ بسیار بارزی دارد.
مفهوم «رشادت» را در نظر بگیرید. یک کارگردانِ ناآگاه ممکن است گمان کند با استفاده از «استایلهای کلیشهای» — نظیر موسیقیِ حماسیِ گوشخراش، استفادهی افراطی از حرکتِ آهسته (Slow-motion) و دیالوگهای شعاری — میتواند فرمِ رشادت را خلق کند. اما از آنجا که این استایل، از یک دیسیپلینِ درونی و ارگانیک نجوشیده و صرفاً قالبی مکانیکی است، انتقالِ تجربهی رشادت با شکست مواجه میشود.
نتیجهی این گسست، تولیدِ ابتذال است. در این فیلم خیالی، فرم نهتنها به درستی درنیامده، بلکه مفهومِ والای شجاعت به تمسخر کشیده شده است. مخاطب به جای تجربهی هیبتِ رشادت، احساسِ تصنعی بودن و کاریکاتور بودنِ فضا را دریافت میکند. این مثال به روشنی ثابت میکند که استایل، بدون اتصال به حقیقتی که منجر به فرم شود، به راحتی میتواند یک مفهوم را ویران کند.
رسالت هنر و ادبیات، انتقال اطلاعات یا مفاهیمِ مجرد نیست، بلکه ایجاد بستری برای «تجربه کردن» آنهاست. همانگونه که در بررسی آثار فلوبر و سینمای کلیشهای نشان داده شد، استایل به تنهایی قادر به انتقال این تجربه نیست. استایل، تنها صدای قدمهای هنرمند در مسیرِ آفرینش است. آنچه به عنوان یک شاهکار در ذهن مخاطب رسوب میکند و امکانِ زیستنِ یک مفهوم را فراهم میآورد، «فرم» است؛ نتیجهای باشکوه که از دلِ دیسیپلین، التزام به متن و پرهیز از تقلیدِ مکانیکی زاده میشود. در نهایت، هنرِ اصیل به ما میآموزد که فرم، یک تکنیکِ یادگرفتنی نیست، بلکه تجربهای است که باید از نو کشف شود.
-
انتروپی، فراموشی و غرشِ نظمِ قدیم
بابک گلستانی – ۳ مارس ۲۰۲۰ اطلاعاتِ ذخیرهشده در حافظهٔ بشر (یا به قولی همان فرهنگ) از طریق انتروپی محو میشوند و ابرِ هرلحظه در حال گسترشِ انتروپی، فرهنگ را روزی به…
-
خاکستر قدرت: فرم، بیفرمی و امکان امر سیاسی
بابک گلستانی – ۲ آوریل ۲۰۲۰ مدیوم، هم بستر ظهور فرم است و هم نیروی خدشه به آن. مجموعهای از عناصر گسسته که بهشکلی پارادوکسیکال، پیوستگی میان المانهای بیقید را ممکن میسازد.…
-
جهل مدیوم
«در آثار احلام شیبلی، عکاس فلسطینی، از نمایش عریانِ خشونت و صحنههای دردناک خبری نیست؛ همین امر باعث شده بسیاری بهاشتباه عکسهای او را تهی از اعتراض بدانند. اما او در عوض،…