بابک گلستانی – ۲ آوریل ۲۰۲۰
مدیوم، هم بستر ظهور فرم است و هم نیروی خدشه به آن. مجموعهای از عناصر گسسته که بهشکلی پارادوکسیکال، پیوستگی میان المانهای بیقید را ممکن میسازد. همین ذات تراژیک است: آنچه صورتها را میآفریند، در آستانهی نابودیشان نیز ایستاده است.
خاکستر را در نظر بگیر: مادهای با حداکثر فرمپذیری که میتواند شکل هر ظرفی شود، و همزمان حداکثر گریز از فرم را دارد؛ نسیمی برای فروپاشیاش کافی است. گاهی همین کجشکلیِ ناخواسته، فرم را به «یگانهای خیر» بدل میکند و نیروی ویرانگر مدیوم از واسطهگری فراتر میرود تا به مقام «خالق مطلق» برسد. اما اینجاست که باید پرسید: اگر مدیوم خودْ خالق شود، عاملیت انسانی چه میشود؟ آیا از قلمرو امر سیاسی به درون «پساسیاست» سقوط نمیکنیم؟
قدرت، مدیومِ سیاست است. همچون خاکستر، همهجاحاضر است و امکانات گستردهای برای فرمدهی به جامعه دارد، اما همین خصلت میتواند هر عزمی برای «خیر سیاسی» را مسخ کند. مدیومِ قدرت، اگر از حد تحمل فراتر رود، نظام سیاسی را به ضدِ خود بدل میکند. قدرت مثل غباری فراگیر میشود که تنفس میکنیم؛ اما اگر قدرت مثل هوا باشد، آیا مقاومت ناممکن است؟ در اینجا فوکو به کار میآید تا از بدبینی مطلق نجاتمان دهد. او نشان میدهد که قدرت نه صرفاً سرکوبگر، بلکه مولد واقعیت است و دقیقاً به همین دلیل: «هرجا قدرت هست، مقاومت هم هست.» این دیالکتیک، همان روزنهای است که نشان میدهد غبار قدرت، هرچند فراگیر، هرگز نمیتواند تمام ریهها را پر کند.
قدرتِ همهجاحاضر از سیاست فراتر میرود. حکومتها و جریانهای انقلابی که میخواهند الگوهای زیست را از بالا دیکته کنند، با چالشی عظیم روبرو میشوند: شکستِ اجبار. از آنجا که مدیومِ قدرت بهشکلی پیشبینیناپذیر در خلق فرم مشارکت میکند، تلاش برای کنترل مطلق جامعه، فرم را مخدوش کرده و تغییرات فرمایشی را به بنبست میرساند.
برای درک این بنبست، باید به تفاوت «اجبار» و «قدرت» بازگشت. هدف اجبار، حذف ارادهی دیگری است، اما قدرت به تعبیر لومان «اراده را خنثی میکند، نه آنکه بشکند.» قدرت واقعی آنجاست که امکان «نه» گفتن باشد، اما «آری» انتخاب شود. اگر «نه» ناممکن باشد، دیگر در قلمرو قدرت نیستیم، بلکه در قلمرو اجبار فیزیکی هستیم.
با این حال، فوکو این مرزبندیِ تر و تمیزِ لومانی را به هم میریزد. او در مراقبت و تنبیه نشان میدهد که حتی شکنجه نیز در رژیم حقیقتِ زمانهی خودش نوعی قدرت بوده است. جنایت، توهینی شخصی به پیکرهی پادشاه تلقی میشد و مجازات باید شخصی و پرشکوه میبود. شکنجه آیینی بود با تشریفات دقیق: حقیقت جنایت نه با شواهد، که بر تنِ محکوم تأیید و تثبیت میشد. تنِ رنجور، بوم نقاشی قدرت میگشت و عظمت حاکم را از خلال ویرانسازی بدن بازنمایی میکرد. حتی اگر متهم جان میداد بیاعتراف، متلاشیشدنش گواه پیروزی نهایی حاکم بود. شکنجه درست به این علت که بدن را به رسانهی تولید معنا و حقیقت بدل میکرد، ذیل منطق قدرت عمل میکرد. پس مرز اجبار و قدرت از آنچه مینماید باریکتر است؛ شاید اجبار، صرفاً شکل نهایی و بیرمقِ قدرت باشد.
اما پرسش آخر: با این همه، چه امکانی برای «فرم مطلوب» باقیست؟ یا باید از جستجوی فرم دست کشید و به بیفرمی تن داد؟
پاسخ شاید در خودِ ماهیت پارادوکسیکال خاکستر باشد. خاکستر، غبار مرگ است و همزمان بقایای آتشی که روزی شعلهور بوده است. فرمپذیریاش با خطر فروپاشی دائم همراه است، اما همین شکنندگی، امکان خلق فرمهای پیشبینینشده را فراهم میکند. اگر قدرت همچون خاکستر است، هر لحظه ممکن است نسیمی از مقاومت یا خلاقیت، جهت غبار را تغییر دهد. هنر سیاست رهاییبخش، سازگاری منفعلانه و صِرفاً نفسکشیدن در این غبار نیست؛ بلکه شناسایی شکافهای آن و شکلدهی به یک مقاومت ایجابی است. فرم مطلوب، ساختاری صلب و تحمیلی نیست، بلکه پیکربندیای موقت، خودآگاه و مداخلهگر از خاکستر است؛ فرمی که به شکنندگی خود آگاه است و با اتکا به همین آگاهی، در برابر بدلشدن به اجبارِ محض مقاومت میکند.
-
انتروپی، فراموشی و غرشِ نظمِ قدیم
بابک گلستانی – ۳ مارس ۲۰۲۰ اطلاعاتِ ذخیرهشده در حافظهٔ بشر (یا به قولی همان…
-
خاکستر قدرت: فرم، بیفرمی و امکان امر سیاسی
بابک گلستانی – ۲ آوریل ۲۰۲۰ مدیوم، هم بستر ظهور فرم است و هم نیروی…
-
جهل مدیوم
«در آثار احلام شیبلی، عکاس فلسطینی، از نمایش عریانِ خشونت و صحنههای دردناک خبری نیست؛…