بابک گلستانی . ۱ آوریل ۲۰۲۶
زندگی، در ژرفترین لایههای خود، پدیدهای دیالکتیکی، چندوجهی و آکنده از تناقضهاست. با این حال، انسان همواره در تلاشی خستگیناپذیر است تا این کلاف سردرگم را به خطوطی صاف و قابل فهم تبدیل کند. این مقاله نگاهی است به شکاف میان «واقعیتِ پیچیده» و «ذهنِ سادهساز»؛ شکافی که درک آن، کلید فهم بسیاری از رفتارهای انسانی، از روابط عاطفی تا بحرانهای کلان سیاسی، اقتصادی و هویتی در جهان امروز است.
منطقِ «هم این و هم آن»: دریای بیکران درون
اگر به اعماق روان انسان (ناخودآگاه) نگاه کنیم، با جهانی روبهرو میشویم که در آن، منطق ارسطوییِ «یا این یا آن» جای خود را به منطق متقارنِ «هم این و هم آن» میدهد. در این ساحت، تضادها بدون آنکه یکدیگر را نابود کنند، در کنار هم مینشینند.
مثال روانشناختی: شما در یک رابطه عاطفی هستید. در سطح خودآگاه (منطقِ یا این یا آن)، از شریک زندگی خود به دلیل یک رفتار خاص عصبانی هستید و او را «پس میزنید». اما در همان لحظه و در لایههای عمیقتر روان، به شدت به او احساس نیاز و وابستگی دارید (حضور همزمان عشق و نفرت به یک شخص واحد).
مثال رویایی: شما در رویا میتوانید همزمان هم فرزند مادر خود باشید و هم در نقشی مراقبتکننده، به او شیر بدهید. در ناخودآگاه، مرزهای سلسلهمراتبی فرو میریزند و این اضداد به شکلی درهمتنیده واقعیتِ روان ما را میسازند.
تیغِ خودآگاه و «بیماری دوران مدرن» از نگاه هایدگر
اگر درون ما تا این حد سیال و همهجانبه است، چرا در زندگی روزمره اینقدر خشک و خطکشیشده عمل میکنیم؟ در مراحل اولیه فرگشت، این سادهسازی برای «بقا» ضروری بود. ذهنِ آگاه مانند یک فیلتر عمل میکرد تا انسان در برابر بینهایت احتمالات طبیعت فلج نشود. اما فاجعه از جایی آغاز شد که این ابزارِ بقا، تبدیل به تنها شیوه بودنِ ما در جهان شد.
مارتین هایدگر، فیلسوف برجسته، این تسلطِ مطلقِ ذهنِ سادهساز را «بیماری دوران مدرن» مینامد. از نگاه او، انسانِ مدرن به تسخیر «تفکر محاسبهگر» درآمده است؛ تفکری که میخواهد همهچیز را در قالب اعداد، دستهبندیهای مشخص و فرمولهای روشن قرار دهد تا بر جهان مسلط شود و توهمِ کنترل داشته باشد.
هایدگر مفهوم «گِشتِل» (Gestell) یا چارچوببندی را به عنوان ذاتِ بیمارگونهی عصر مدرن معرفی میکند. در این چارچوبِ سادهساز، هستیِ پیچیده و رازآلودِ جهان نادیده گرفته میشود و همهچیز (طبیعت، حیوانات و حتی خودِ انسانها) صرفاً به یک «منبعِ ذخیره» (Bestand) برای محاسبه، استخراج و بهرهکشی تقلیل مییابند. جنگل دیگر یک اکوسیستمِ پیچیده و زنده نیست، بلکه صرفاً «منبعِ چوب» است؛ انسان دیگر یک دازاینِ درهمتنیده با هستی نیست، بلکه «نیروی انسانی» (Human Resource) در یک شرکت است.
نمود اقتصادیِ ذهنِ محاسبهگر: اقتصاد کلاسیک برآمده از همین بیماریِ مدرن است. در این نگاه، مدلی به نام «انسان اقتصادی» (Homo Economicus) خلق میشود؛ موجودی مکانیکی که فرض میشود در هر لحظه در حال محاسبه سود و زیان مادی خود است. این تفکرِ تقلیلگرا، پیچیدگیِ رفاه، شادکامی و معنای زندگیِ انسان را صرفاً به عددی بیروح به نام «تولید ناخالص داخلی» (GDP) یا «نرخ بهره» سادهسازی میکند. در حالی که اقتصاد یک ماشین حساب نیست؛ بلکه یک اکوسیستم زنده است که انسانها در آن با ترسها، عقدهها، میل به دیده شدن و اضطرابهای ناخودآگاهِ خود رفتار میکنند.
بهای سادهسازی: وقتی زندگی را مثله میکنیم
ادگار مورَن، جامعهشناس فرانسوی، هشدار میدهد که ما با سادهسازیِ بیش از حد واقعیت، آن را درک نمیکنیم، بلکه آن را «مثله» میکنیم. جهانِ تقلیلیافته، جهانی فاقد روح است و زمانی که پدیدههای انسانی را صرفاً در یک بُعد میبینیم، دچار خطای شناختی و در پی آن، فاجعه میشویم.
نمود سیاسیِ سادهسازی تقلیلگرا: در حوزه سیاست، این میلِ بیمارگونه به سادهسازی، خود را در قالب «دوقطبیسازیهای کاذب» (ما در برابر آنها / خیر مطلق در برابر شر مطلق) نشان میدهد. ذهن سادهساز برای اینکه جهانِ آشفتهی سیاست را قابلفهم کند، درهمتنیدگی منافع، ریشههای تاریخی و زخمهای فرهنگی را حذف کرده و پیچیدهترین نزاعهای غرب أسیا یا اروپای شرقی را به یک مسابقه فوتبال تقلیل میدهد؛ مسابقهای که در آن یک طرف باید کاملاً نابود شود تا طرف دیگر به آرامش برسد. ذهنِ سادهساز در سیاست، به جای درک پیچیدگیها، توهمِ راهحلهای سریع را میفروشد که نهایتاً به استبداد یا جنگ ختم میشود.
سنتزِ نهایی: وارستگی و در آغوش کشیدنِ تناقضها
چگونه میتوان از این تضاد عبور کرد و بر این بیماریِ مدرن چیره شد؟ راه حل نه در خاموش کردنِ منطق خودآگاه است و نه در غرق شدن در هرجومرجِ ناخودآگاه، بلکه در رسیدن به یک نگاه بالغانه و جامع (تفکر پیچیده) است.
کارل یونگ، روانکاو سوئیسی، سلامت روان را در پذیرشِ آگاهانهی «جمع اضداد» میدانست. در ساحت فلسفه نیز، هایدگر در برابر تفکر محاسبهگر، تفکر تذکاری و مفهوم «وارستگی» (Gelassenheit) را پیشنهاد میدهد. وارستگی یعنی تواناییِ رها کردنِ میلِ وسواسگونه به کنترل و محاسبهی همهچیز؛ یعنی اجازه دهیم پدیدهها خودشان را با تمام ابعادِ تاریک و روشنشان بر ما آشکار کنند، بیآنکه فوراً آنها را در قوطیهای برچسبدارِ ذهنمان طبقهبندی کنیم.
انسانِ خردمند در عصر مدرن کسی نیست که بتواند پیچیدگیهای روان، اقتصاد و سیاست را به سادهترین فرمولها و اعداد تقلیل دهد و خطوط قرمزی پررنگ میان پدیدهها بکشد. انسان خردمند کسی است که میداند خودآگاهِ خطکشیشدهاش، تنها نوک قلهی یخِ واقعیت است؛ او میآموزد که با ابهامِ زندگی برقصد، از تلاش برای تبدیل کردنِ هستی به یک «منبعِ قابل محاسبه» دست بردارد، تناقضهای درونی و بیرونی را به رسمیت بشناسد و بپذیرد که حقیقتِ جهان، نه در منطق خشکِ «یا این یا آن»، بلکه در دیالکتیکِ باشکوه و دشوارِ «هم این و هم آن» نواخته میشود.
-
انتروپی، فراموشی و غرشِ نظمِ قدیم
بابک گلستانی – ۳ مارس ۲۰۲۰ اطلاعاتِ ذخیرهشده در حافظهٔ بشر (یا به قولی همان…
-
خاکستر قدرت: فرم، بیفرمی و امکان امر سیاسی
بابک گلستانی – ۲ آوریل ۲۰۲۰ مدیوم، هم بستر ظهور فرم است و هم نیروی…
-
جهل مدیوم
«در آثار احلام شیبلی، عکاس فلسطینی، از نمایش عریانِ خشونت و صحنههای دردناک خبری نیست؛…