(نگاهی لاکانی به عشقِ اصیل، با تأکید بر کشفِ «داشتهها» بهمثابۀ فریادِ «نداشتهها»)
بابک گلستانی . ۳۰ ژوئن ۲۰۲۶
ژاک لاکان، روانکاوِ فرانسوی، عشق را با پارادوکسی بهیادماندنی تعریف میکند: «عشق یعنی دادنِ چیزی که نداری، به کسی که آن را نمیخواهد.» اما آنچه در این تعریف ناگفته میماند، این است که حتی «داشتههای» ظاهری ما نیز در واقع، اعترافاتی پنهان به «نداشتههای» بنیادینمان هستند. در این مقاله، با عبور از تفسیرِ رایجِ لاکان، نشان میدهیم که عشقِ رمانتیک و عشقِ روانکاوانه، نه در نوعِ هدیه، که در نوعِ آگاهیِ سوژه از ماهیتِ هدیه از یکدیگر متمایز میشوند. در پایان، به این پرسش میپردازیم که آیا این آگاهی، خود میتواند به دامی برای تصنع و تنهاییِ خودخواسته بدل شود؛ و پاسخ را در مفهومِ «جوششِ بیتدبیرانه» مییابیم.
عشق بهمثابۀ مواجهه با فقدان
در نظامِ مفهومیِ لاکان، انسان موجودی است که با فقدانِ بنیادین یا ساختاری متولد میشود؛ فقدانی که هرگز پر نمیشود و همواره بهعنوانِ موتورِ محرکِ میل عمل میکند. این فقدان را لاکان «ابژۀ کوچک a» مینامد؛ چیزی که هرگز در اختیارِ سوژه قرار نمیگیرد، اما تمامیِ تلاشهای او برای عشق، دانش، و لذت را جهت میدهد. در واقع انسان در جستوجوی یافتن چیزی است که هرگز نداشته است؛ جستوجو برای یک «هیچچیز» که گاهی به یافتن چیزی میانجامد، اما به مجردِ رسیدن به آن، پوچیاش خود را لو میدهد و سوژه را با «این آن نبود» مواجه میسازد.
وقتی لاکان میگوید «عشق یعنی دادنِ چیزی که نداری»، به این نکته اشاره دارد که عاشق، در واقع نه «دارایی»های خود (زیبایی، هوش، قدرت، توجه) را، که «فقدانِ خود» را به دیگری هدیه میدهد. این هدیه، پارادوکسیکال است؛ زیرا نهتنها دیگری آن را «نمیخواهد» (چرا که دیگری نیز خود گرفتارِ فقدانِ خویش است)، بلکه پذیرشِ آن بهمعنای پذیرشِ بارِ سنگینِ مسئولیت در قبالِ میلِ عاشق است. وقتی عاشق میشوید، بهجای اینکه بگویید «ببین من چقدر ثروتمند، زیبا یا کاملم»، بیدفاع میشوید و اعتراف میکنید که «من کامل نیستم و به تو نیاز دارم»؛ یعنی همان نقص و کمبودِ خود را هدیه میدهید. عاشق به جای عرضه داشتههایش، نیاز و تهیبودنش را رو میکند، آن هم به کسی آن را نمیخواهد، چرا که خود آن فرد نیز احساس کمبود میکند و ته دلش میخواسته شما یک «منجیِ کامل» باشید تا چالههای زندگیاش را پر کند؛ نه اینکه کمبودهای خودتان را هم روی دوش او بگذارید!
بدینترتیب، عشق در تعریفِ لاکانی خود، نه یک مبادلۀ دوسویه، که یک حرکتِ نامتقارن و جنونآمیز است: تلاش برای پر کردنِ خلأیی که اساساً پرناشدنی است، با چیزی که وجودِ عینی ندارد (فقدان)، برای کسی که خود نیز در جستوجویِ فقدانِ خویش است.
کشفِ بنیادین: «داشتهها» فریادِ «نداشتهها» هستند
هر آنچه را که «داریم» و به دیگری میبخشیم، در واقع نقابی بر چهرۀ «نداشتههای» ماست.
پول میدهم = یعنی میترسم اگر نبخشم، بیارزش دیده شوم. پس پول، فریادِ کمبودِ عشق یا اعتمادبهنفس است.
هوشم را به نمایش میگذارم = یعنی میترسم اگر نابغه نباشم، دیده نشوم. پس هوش، نقابی بر چهرۀ ترس از نادانی است.
توجه بیوقفه میدهم = یعنی میترسم اگر نگاهم را برندارم، تو مرا رها کنی. پس توجه، التماسی برای ماندنِ توست، نه هدیهای برای تو.
زیبایی یا قدرتِ جسمانیام را عرضه میکنم = یعنی میترسم اگر جذاب نباشم، طرد شوم. پس زیبایی، اعترافی است به ترس از زشتیِ درونی.
بنابراین، هر بخششی، اعترافی است. من با «داشتنِ پول»، دارم «نداشتنِ امنیتِ درونی» را برملا میکنم. من با «داشتنِ توجه»، دارم «نداشتنِ استقلالِ عاطفی» را لو میدهم. من با «داشتنِ زیبایی»، دارم «نداشتنِ پذیرشِ بیقیدوشرط» را عریان میکنم.
این کشف، پارادوکسِ لاکان را کامل میکند: نهتنها ما «چیزی که نداریم» را هدیه میدهیم، بلکه حتی «چیزی که داریم» نیز در واقع «چیزی که نداریم» است که خودش را نقاب زده است. بنابراین، در تمامِ بخششها، در نهایت، ما همواره «فقدان» را هدیه میدهیم؛ چه آگاه باشیم، چه نباشیم.
عشق، جبرانِ نبودِ رابطۀ جنسی
جملۀ مشهورِ دیگرِ لاکان، «هیچ رابطۀ جنسیای وجود ندارد»، این پارادوکس را روشنتر میکند. مقصودِ لاکان از این جمله، نفیِ جسمانیِ رابطه نیست، بلکه نفیِ هرگونه «تناسبِ ساختاری» میانِ دو جنس از منظرِ میل و لذت است. در تجربۀ جنسی، هر سوژه در نهایت با لذتِ خود (ژوئیسانس) مواجه میشود، نه با دیگری بهعنوانِ یک سوژۀ کامل. به همین دلیل، رابطۀ جنسی هرگز به «یگانگیِ کامل» نمیرسد.
عشق، در این چارچوب، واکنشی به این نبودِ بنیادین است. لاکان میگوید: «عشق، جبرانِ نبودِ رابطۀ جنسی است.» یعنی از آنجا که در بسترِ جسمانی نمیتوانیم به تمامیتِ دیگری دست یابیم، عشق را اختراع میکنیم تا از راهِ کلمات، نگاه، فداکاری و بخشش، شکافِ وجودی را پر کنیم. اما تراژدیِ لاکانی اینجاست که عشق نیز آن شکاف را پر نمیکند؛ تنها به ما امکان میدهد با آن زندگی کنیم و آن را در آینۀ نگاهِ دیگری به رسمیت بشناسیم.
تمایزِ عشقِ رمانتیک از عشقِ روانکاوانه (بر اساسِ آگاهی از نقابها)
اکنون که میدانیم هر «داشتنی»، نقابی بر چهرۀ «نداشتن» است، تفاوتِ عشقِ رمانتیک و عشقِ روانکاوانه در این نقطه شکل میگیرد:
در عشقِ رمانتیک: من فکر میکنم که دارم «داشتهها»یم را میبخشم. ناخودآگاه دارم فقدانم را لو میدهم، اما خودم از این لو دادن بیخبرم. و دیگری نیز این فقدان را بهعنوان «بدهی» دریافت میکند: «چون او اینقدر به من داده، پس من باید به او عشق بدهم، وگرنه مقصرم.» اینجا، بخشش تبدیل به یک قراردادِ پنهانِ بدهکاری میشود. من پول میدهم، اما ناخودآگاه انتظارِ امنیت میگیرم. من توجه میدهم، اما ناخودآگاه منتظرِ وفاداریِ ابدی هستم. و وقتی این انتظارات برآورده نمیشوند، خشم، سرخوردگی و تنفر جایگزینِ عشق میشود.
در عشقِ روانکاوانه: من میدانم (یا دستکم سعی میکنم بدانم) که هرچه میبخشم، در واقع فریادِ فقدانِ من است. پس دیگر از بخششم انتظارِ جبران ندارم. من پول میدهم، اما میدانم که این پول، شاید التماسی برای دیده شدن است؛ پس از اینکه دیگری پول را بگیرد و عشقِ من را جبران نکند، خشمگین نمیشوم. من توجه میدهم، اما میدانم که این توجه، ترسِ من از رها شدن است؛ پس اگر دیگری توجۀ مرا نپذیرد، خود را قربانیِ ناسپاسیِ او نمیبینم.
به عبارتِ دیگر، در عشقِ روانکاوانه، بخشش، تبدیل به یک «اقدامِ صادقانه» میشود، نه یک «معامله». من میبخشم، اما میدانم که میبخشم تا بگویم: «من کم دارم.» و تو هم اگر بپذیری، میدانی که داری فقدانِ مرا میپذیری، نه داراییِ مرا.
فضای امنِ پس از تنفر: حقِ ناتوانی
یکی از مهمترین دستاوردهای این نگاه، تغییرِ مواجهه با «ناتوانیِ دیگری» است. وقتی من آگاهم که داشتههایم، فریادِ نداشتههایم هستند، دیگر از دیگری انتظار ندارم که کامل باشد. میدانم که او نیز، همچون من، در حالِ بخشیدنِ نقابهایی است که زیرشان، حفرهای خالی و عمیق پنهان است.
پس وقتی شریکِ عاطفیِ من نمیتواند تمامِ نیازهایم را برآورده کند، من از او متنفر نمیشوم؛ بلکه به او «حقِ ناتوانی» میدهم. چرا که میدانم خودِ من نیز، در عمیقترین لایههای وجودم، ناتوان از پر کردنِ خلأهای او هستم.
این پذیرش، بارِ گناه و شرم را از دوشِ رابطه برمیدارد و فضایی امن فراهم میکند که در آن، هرکس میتواند در تنهاییِ خود، اما در کنارِ دیگری، زیست کند. این همان چیزی است که وینیکات «قدرتِ تنها بودن در حضورِ دیگری» مینامد، و لاکان آن را «اخلاقِ میل» میخواند: بهجای اینکه دیگری را به ابزاری برای پر کردنِ فقدانم تبدیل کنم، او را بهعنوانِ سوژهای با فقدانِ خودش به رسمیت میشناسم.
دامِ آگاهی: وقتی دانستن، خود به تصنع بدل میشود
در این نقطه، پرسشی بنیادین پدید میآید: آیا دانستنِ این نظریه، خود میتواند به تصنعِ عشق و تنهاییِ خودخواسته دامن بزند؟ پاسخ، مثبت است؛ اما نه از سرِ ناگزیری، که از سرِ سوءاستفاده از دانش.
اگر کسی این مفاهیم را بهعنوانِ «دستورالعملِ عاشق شدن» یا «راهنمای پختگیِ عاطفی» بهکار گیرد، در دامِ بزرگتری میافتد: او بهجای عشق ورزیدن، به «عاشقِ عاشق بودنِ درست» تبدیل میشود. چنین سوژهای مدام از خود میپرسد: «آیا فقدانم را بهدرستی هدیه میدهم؟ آیا بیش از حد رمانتیک هستم یا لاکانی؟ آیا نقابهایم را بهدرستی کنار گذاشتهام؟» و این پرسشها، خود به دیوارِ دفاعیای بدل میشوند که او را از مواجهۀ واقعی با دیگری دور میکنند.
این همان تنهاییِ خودخواستهای است که بدان اشاره شد؛ تنهاییِ کسی که بهجای زندگی در عشق، در حالِ نظارهگریِ عشقِ خود است. او دیگر با دیگری رابطه ندارد؛ با تصویرِ ذهنیِ خود از «عشقِ اصیل» رابطه دارد. او دارد نقابها را کنار میزند، اما این «کنار زدن» خودش به بزرگترین نقاب تبدیل میشود.
گذار از دانش به «ندانستنِ زیستشده»
لاکان میان دو نوعِ دانش تمایز میگذارد: «دانشِ دانشگاهی» (Savoir) که قابلِ انتقال و فرمولبندی است، و «دانشِ ناخودآگاه» (Savoir-y-faire) که بهمعنای تواناییِ زیستن در دلِ ندانستن است. اولینِ اینها نقشه است؛ دومینِ آنها، تواناییِ حرکت در مسیری است که نقشه ندارد.
به همین دلیل، دانستنِ این نظریه، به کارِ «عاشق شدن» نمیآید؛ به کارِ «دیوانه نشدن از عشق» میآید. کارکردِ اصلیِ این دانستهها، نه ساختنِ عشقیِ ایدئال، که آگاه شدن از دامهایی است که ناخودآگاه برای خود میاندازیم. وقتی در رابطهای دچارِ حسادت، وابستگی یا نفرت میشویم، این دانستهها به ما کمک میکنند که از خود بپرسیم: «آیا از دیگری میخواهم که جایِ خالیِ مرا پر کند؟ آیا دارم نقابهایم را با نقابِ “آگاهی از نقابها” عوض میکنم؟» این پرسش، خودِ پاسخ نیست؛ اما مسیرِ پاسخ را از دلِ رنج، نه از دلِ دانش، میگشاید.
شرطِ نهایی: جوشش، نه تدبیر
در نهایت، عشقِ اصیل، هیچگاه از سرِ تدبیر و آگاهی رخ نمیدهد. همانگونه که در خواب، وقتی متوجه میشوی داری خواب میبینی، از خواب بیدار میشوی، در عشق نیز وقتی بیش از حد به «درستیِ عشق ورزیدن» فکر کنی، از عشق فاصله میگیری. عشق باید «خودش بجوشد»؛ بیآنکه بداند عشق است، بیآنکه از خودش لذت ببرد، و بیآنکه برای خودش فلسفهای بسازد.
اگر دانستنِ این مفاهیم، تو را به سمتِ کنارهگیریِ هوشمندانه ببرد، در دام افتادهای. اما اگر تو را به سمتِ حضوریِ بیتوقع رهنمون شود، آنگاه این دانستن به «ندانستنی» بدل شده که دیگر تصنعی نیست. در آن نقطه، تنها یک حضورِ ساده باقی میماند:
«من اینجام. تو اینجایی. هیچکدام کامل نیستیم. و این را هم نمیدانیم. فقط هستیم.»
نه! اگر این «هستیم» را هم بدانیم، باز هم خراب میشود. پس بهتر است سکوت کنیم، و بگذاریم عشق، اگر میجوشد، بجوشد؛ و اگر نمیجوشد، بدانیم که همین ناجوشیدن نیز خودش شکلی از بودن در کنارِ فقدان است.
در منظومۀ لاکانی، عشق نه یک فضیلتِ اخلاقی، که یک مسئلۀ وجودی است. عشقِ اصیل، نه در تلاش برای پر کردنِ خلأ، که در تواناییِ تشخیصِ نقابها و سپس کنار گذاشتنِ آنها بدونِ نمایشی کردنِ این کنار گذاشتن معنا میشود. بزرگترین کشفی که این مقاله به آن دست یافت، این بود که حتی «داشتههای» ما نیز فریادهایِ «نداشتههای» ما هستند؛ و بنابراین، هر بخششی، در نهایت، اعترافی به فقدان است.
عشقِ اصیل، نیاز به آگاهیِ روشنفکرانه ندارد؛ بلکه به شجاعتی نیاز دارد که در آن، سوژه از تصاحبِ دیگری دست میکشد و در عوض، به او اجازه میدهد که خودش باشد؛ با تمامِ فقدانها، ناتوانیها، نقابها و تنهاییهایش. و در نهایت، بزرگترین آزادی، نه در دانستنِ این حقیقت، که در زیستنِ آن، بیآنکه بدانیم داریم آن را میزییم، نهفته است.
این مقاله، نه بهعنوانِ یک دستورالعمل، بلکه بهعنوانِ یک آیینه نوشته شده است. هرکس که در آن، تصویرِ عشقِ خود را جستوجو کند، بهتر است بهخاطر داشته باشد که زیباترین عشقها، آنهایی هستند که هیچگاه نمیدانند که عشقاند. و عمیقترین آگاهیها، آنهایی که هیچگاه از خود نمیپرسند: «آیا آگاهم؟»
-
بخششِ هیچ
(نگاهی لاکانی به عشقِ اصیل، با تأکید بر کشفِ «داشتهها» بهمثابۀ فریادِ «نداشتهها») بابک گلستانی…
-
مانیفست بیخانمانی آگاهانه
کالبدشکافی مهاجرت از فروپاشیِ هویت تا زایشِ فضای سوم بابک گلستانی – ۵ آگوست ۲۰۲۶…
-
انتروپی، فراموشی و غرشِ نظمِ قدیم
بابک گلستانی – ۳ مارس ۲۰۲۰ اطلاعاتِ ذخیرهشده در حافظهٔ بشر (یا به قولی همان…